جمعه 30 خرداد 1393 :: 12:05 ::  نويسنده : zangvarzesh

معلم: شش صورت فعل « زد» رابگو؟

  شاگرد : زدم، زدي، دعوا شد


معلم: الفباي فارسي رو بگو ببينم.

شاگرد: الف – ب – پ – ت – ث – چهار – پنج – شش – هفت...

 معلم: الفباي انگليسي رو بگو ببينم.

 شاگرد: ای – بي – سي – چهل – پنجاه – شصت – هفتاد...

 معلم: الفباي يوناني رو بگو ببينم. شاگرد: آلفا – بتا – ستا – چهارتا – پنج‌تا ...

معلم: نخواستم بابا يه شعر بگو.

 شاگرد: نابرده رنج گنج – پنج – شش – هفت...


معلم:بگو ببینم فرق برق آسمان وبرق منزل چیست؟

شاگرد :آقا اجازه برق آسمان مجانی است ولی برق منزل پولی است.


معلم: الفباي فارسي رو بگو ببينم.

شاگرد: الف – ب – پ – ت – ث – چهار – پنج – شش – هفت...

 معلم: الفباي انگليسي رو بگو ببينم.

 شاگرد: ای – بي – سي – چهل – پنجاه – شصت – هفتاد...

 معلم: الفباي يوناني رو بگو ببينم. شاگرد: آلفا – بتا – ستا – چهارتا – پنج‌تا ...

معلم: نخواستم بابا يه شعر بگو.

 شاگرد: نابرده رنج گنج – پنج – شش – هفت...


معلم:« اگر حميد ۵ تا مداد داشته باشد و ۳ تاي آن را به رضا بدهد، چند تا مداد برايش مي ماند؟»شاگرد:« آقا اجازه! ما حميد را نمي شناسيم و كاري هم به كارش نداريم.»


معلم:« دو تا حيوان دو زيست نام ببر.»
شاگرد:«قورباغه و برادرش.»


جلال:  سعيد، چرا معلم شما اين قدر به تخته سياه مي زند؟
سعيد: خوب معلوم است! براي اين كه ما دانش آموزان چشم نخوريم!


معلم:« بگو ببينم! سيب زميني از كجا پيدا شد؟» 
شاگرد:« از زماني كه اولين سيب از درخت به زمين افتاد.»


معلم: «مريم! اگر هم شاگردي ات، سارا، هزار تومان به تو بدهد و 
دوباره پانصد تومان ديگر هم بدهد، در مجموع چه قدر پول خواهي داشت؟» 
در همين موقع سارا با عصبانيت مي گويد:« اجازه! ببخشيد، از كيسه خليفه مي بخشيد؟! »


معلم:« چرا اين قدر دير به مدرسه آمدي؟»
شاگرد:« آقا اجازه! من داشتم خواب يك مسابقه فوتبال مي ديدم. چون بازي به وقت اضافه كشيد، ناچار شدم خواب بمانم تا نتيجه آن معلوم شود.»


معلم: اگر تو۲۰۰ تومن پول داشته باشي و برادرت ۵۰ تومن آن را بردارد، چه قدر پول برايت مي ماند؟
شاگرد:« ۳۰۰ تومن.»
معلم با عصبانيت:« ۳۰۰ تومن؟!»
شاگرد: «چون آن قدر گريه مي كنم تا پدرم ۱۵۰ تومان ديگر هم به من بدهد!»


معلم: «اگر مادرت به تو بگويد نصف پرتقال را مي خواهي يا هشت شانزدهم، كدامش را انتخاب مي كني؟»
شاگرد: «نصف پرتقال را!»
معلم: «مگر نمي داني نصف پرتقال با هشت شانزدهم پرتقال يكي است؟»
شاگرد: «چرا آقا! مي دانيم، ولي پرتقالي كه شانزده تكه شده باشد، قابل خوردن نيست.»


معلم: پنج تا حيوان درنده نام ببر

شاگرد : دو تا ببر 3 تا شير !!!


معلم: چرا روي رودخانه پل مي زنند؟

شاگرد : براي اينكه وقتي باران مي آید ماهي ها بروند زيرش و خيس نشوند.

 


معلم: فيل ها در کجاها پيدا مي شوند؟

 شاگرد: آقا اجازه، فيل ها اون قدر بزرگ هستند که اصلا گم نمي شوند !!!


معلم: آخرين دنداني كه در مي آيد چه دنداني است؟
شاگرد: دندان مصنوعي است


معلم : چرا بهترین دوست ما کتاب است؟
شاگرد : چون هر بلایی سرش در بیاوریم، صدایش در نمی آید




زنگ ورزش
zangvarzesh.lxb.ir
درباره وبلاگ

سالها ازروی نوشته دیگران خواندم و ازکلام بزرگان بهره بردم تا به کسوت دبیرورزشی رسیدم . حالا می نویسم نه برای اینکه بخوانید و بنویسید بلکه به رسم پس دادن درس شاگردی ، اگر ایرادیست بر ضعف و کم کاری این حقیر و اگر قوتی ست سپاس گذار الطاف الهی،اساتید وخانواده ام
آخرین مطالب
پيوندها
نويسندگان
 
 
 

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید